گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:102648

آن اتفاق خوب

روایتی از زندگی خلبان شهید امین زیوری‌جمال؛ از شهدای جنگ رمضان
آن اتفاق خوب
همسر شهید امین زیوری‌جمال گفت: در دو سال آخر زندگی مشترکمان، همیشه در دلم احساس می‌کردم که امین، شهیدی زنده است. چند ماه پیش از شهادت، او با شور و شعفی خاص از اتفاقی سخن می‌گفت که گویی در انتظارش بود. بارها می‌گفت: احساس می‌کنم امسال اتفاق خیلی خوبی برایم می‌افتد؛ نمی‌دانم چیست، اما مطمئنم که اتفاق بزرگی خواهد بود. پس از شهادتش، همه دریافتند که آن اتفاق خوب، چیزی جز رستگاری و وصال محبوب نبوده است.
شهید امین زیوری‌جمال از جوانان مؤمن و بی‌ادعایی بود که بندگی خدا را در متن زندگی روزمره معنا می‌کرد؛ خلبانی متواضع که لباس خدمت به میهن را با اخلاص در عبادت، مهر به خانواده و عشق به اهل‌بیت (ع) درآمیخته بود. او در کنار مسئولیت‌های سنگین نظامی، همواره به خوش‌خلقی، گذشت، احترام به بزرگ‌ترها و مهربانی با کودکان شناخته می‌شد و آرزوی شهادت را نه در کلام، بلکه در سبک زندگی و رفتار خود جست‌وجو می‌کرد.
صبح دوازدهم اسفندماه 1404، در حالی که هنوز چند ساعتی از حمله به ستاد فرماندهی پایگاه هوانیروز کرمان و شهادت جمعی از رزمندگان نگذشته بود، این جوان بلندهمت ساعت‌ها دوشادوش همرزمانش میان آوارها می‌گشت و پیکر یارانش را به آغوش می‌کشید.
همرزمانش روایت می‌کنند او هر پیکری را که از زیر خروارها خاک و آهن بیرون می‌آورد، با احترام روی دست می‌گرفت، بر آن بوسه می‌زد و با چشمانی اشک‌بار زمزمه می‌کرد: «سلام من را به سیدالشهدا برسانید… چرا رفتید و من را تنها گذاشتید؟ مگر قرار نبود با هم برویم؟»
آن روز، بار سنگین فراق یاران بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد؛ اما شاید خودش بیش از هر کس دیگری می‌دانست که میان او و کاروان دوستان شهیدش، فاصله‌ای جز یک سپیده‌دم باقی نمانده است.
او پس از ساعت‌ها تلاش و امدادرسانی در پایگاه، برای استراحتی کوتاه و تعویض لباس به منزل خود در مهمانسرای متأهلی هوانیروز کرمان بازگشت؛ خانه‌ای ساده و صمیمی که روزهایی از زندگی مشترکش با همسرش در آن سپری شده بود.
قرار بود اندکی استراحت کند و بار دیگر رهسپار مأموریت شود؛ اما تقدیر، سرنوشت دیگری را که سال‌ها در آرزویش بود برای او رقم زد. دقایقی بعد، موشک‌های دشمن مهمانسرای متأهلی را هدف قرار دادند و امین زیوری‌جمال در این حمله به شهادت رسید.
در بیست و چهارمین روز از مردادماه 1371 مصادف با پانزدهم ماه صفر و در آستانه اربعین حسینی، در شهر همدان کودکی دیده به جهان گشود که تقدیر، سرنوشت او را با فرهنگ ایثار و شهادت گره زده بود. امین، در محله صدف همدان به دنیا آمد. او فرزند ارشد بود و یک برادر کوچک‌تر به نام محمد داشت.
روزگار کودکی و نوجوانی او بیشتر در محله‌های سعیدیه، رکنی و کمال‌آباد سپری شد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدارس همین مناطق گذراند. او از همان سال‌ها روحیه‌ای متفاوت از هم‌سالانش داشت. در آغاز دوره متوسطه، وارد مدرسه علوم و معارف اسلامی شد و سال نخست دبیرستان را در آنجا گذراند؛ اما علاقه زیاد او به ارتش و رؤیای خلبانی، مسیرش را تغییر داد.
سال بعد، او رشته تحصیلی خود را به ریاضی فیزیک تغییر داد تا مقدمات رسیدن به هدف بزرگش را فراهم کند. پس از دریافت دیپلم، در آزمون ورودی ارتش شرکت کرد و با موفقیت در این آزمون، قدم در راهی گذاشت که از کودکی در سر می‌پروراند.
یکی از دوستان و هم‌دوره‌ای‌های امین بعدها در وصف تواضع و سادگی او در آن روزهای سرنوشت‌ساز عنوان کرده که امین بی‌ادعاترین فردی بود که همراه ما در آزمون شرکت کرد؛ ساده‌ترین، متواضع‌ترین و بی‌آلایش‌ترین آدم جمع ما بود و همان کسی هم بود که پذیرفته شد.
ورود به دانشکده افسری، نخستین گام جدی او در مسیر خدمت به وطن بود. امین با تلاش، پشتکار و کسب نمرات ممتاز، راه خود را به دوره‌های تخصصی خلبانی بالگرد در اصفهان گشود. او سرانجام برای هدایت بالگرد تهاجمی کبری (یا همان بالگرد 209) برگزیده شد؛ پرنده‌ای که هدایت آن نیازمند مهارت، دقت و جسارت فراوان است. او این مسیر دشوار را با سربلندی طی کرد و به‌عنوان خلبان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران، لباس خدمت به میهن را بر تن کرد.
سال 1397 که از راه رسید، دل مادر بیش از همیشه هوای دامادی پسر ارشدش را داشت. امین در نگاه مادر، جوانی برومند، مؤمن و مسئولیت‌پذیر بود و او آرزو داشت پیش از آنکه روزگار مسیر دیگری رقم بزند، لباس دامادی را بر تن فرزندش ببیند. مادر که معتقد بود برکت زندگی در سایه نام و عنایت اهل‌بیت (ع) جاری می‌شود، دست به دعا برداشت و دل به تقدیر الهی سپرد تا همسری شایسته نصیب امین شود.
سرانجام، امین برای خواستگاری به منزل یکی از بستگان رفت و تقدیر، «فاطمه فضل‌الله» را در مسیر زندگی او قرار داد؛ دختری که نامش یادآور نام مبارک حضرت زهرا (س) بود و مادر این همنامی را فال نیکی برای خوشبختی و آرامش فرزندش می‌دانست.
آشنایی آن‌ها، هرچند با واسطه خویشاوندی و به شیوه‌ای سنتی شکل گرفت، اما خیلی زود به پیوندی عمیق و سرشار از مهر انجامید. در همان سال 1397 خطبه عقدشان جاری شد و یک سال بعد، در سال 1398، زندگی مشترک خود را زیر سقفی آکنده از محبت، احترام و صفا آغاز کردند.
فاطمه فضل‌الله از همان روزهای نخست آشنایی، به لباس خدمت و مسیر پرافتخاری که امین برگزیده بود، افتخار می‌کرد. او هرگز نظامی بودن همسرش را مانعی برای آغاز زندگی مشترک نمی‌دانست و باور داشت سرنوشت انسان‌ها، فراتر از شغل و موقعیت‌های ظاهری، در دستان حکمت الهی رقم می‌خورد.
او در این‌باره می‌گوید: همیشه به ارتشی بودن و نظامی بودن همسرم افتخار می‌کردم. خطرات این مسیر را می‌دانستم، اما باور داشتم که همه‌چیز به خواست خداوند بستگی دارد. چه بسیار انسان‌هایی که در زندگی عادی و دور از میدان خطر، ناگهان به پایان عمر خود می‌رسند و چه بسیار نظامیانی که سال‌ها در سلامت به خدمت ادامه می‌دهند.
او با همین نگاه و اطمینان قلبی، قدم در زندگی مشترک گذاشت و دل به جوانی سپرد که سال‌ها پیش، پرواز در آسمان وطن را رسالت خود برگزیده بود. فاطمه بر این باور بود که آنچه بر سرنوشت آدمی حاکم است، تقدیر الهی است و انسان باید با توکل و آرامش، راهی را که حق پیش روی او قرار داده، طی کند. از همین‌رو، نه سختی‌های شغل نظامی و نه خطرهای همیشگی آن، هرگز از افتخار و دلبستگی او به همسرش نکاست؛ بلکه لباس خدمت امین، برای او نشانی از غیرت، مسئولیت‌پذیری و عشق به میهن و مردم بود.
او با افتخار، همسر خلبانی بود که آسمان را برای پاسداری از امنیت این سرزمین برگزیده بود و سرانجام همان آسمان، معراج جاودانه‌اش شد.
با وجود فضای رسمی و سخت شغل نظامی، امین هرگز خشکی محیط کار را به خانه نمی‌آورد. آنچه بیش از مهارت و تخصص نظامی، او را در دل اطرافیان ماندگار ساخت، منش و اخلاق انسانی‌اش بود. افتادگی، یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی او به شمار می‌رفت.
فاطمه، همسر شهید، می‌گوید: امین بی‌نهایت متواضع بود؛ آن‌قدر بی‌آلایش که گاهی فراموش می‌کردی با یک خلبان نظامی و صاحب جایگاه اجتماعی روبه‌رو هستی. احترامی که به بزرگ‌ترها می‌گذاشت، مثال‌زدنی بود و نه‌تنها در محیط خانواده، بلکه در میان دوستان، همکاران و بستگان نیز به همین خصلت شناخته می‌شد.
ویژگی دیگری که همسرش بارها بر آن تأکید می‌کند، گذشت کم‌نظیر اوست. به گفته او، اگر کسی به امین بی‌احترامی می‌کرد یا باعث ناراحتی‌اش می‌شد، هرگز کینه‌ای در دل نگه نمی‌داشت و با بزرگواری می‌بخشید.
همسر شهید می‌گوید: در تمام زندگی‌ام، کسی را ندیده‌ام که به اندازه امین گذشت داشته باشد. اگر از کسی رنجیده می‌شد، خیلی زود با مهر و محبت می‌بخشید و ماجرا را فراموش می‌کرد.
*محبت او به کودکان نیز زبانزد همه بود
در مهمانی‌ها و دورهمی‌های خانوادگی، کافی بود کودکی حضور داشته باشد تا امین خود را به دنیای او نزدیک کند؛ بچه‌ها خیلی زود با او انس می‌گرفتند و او نیز با تمام وجود، هم‌بازی و همراهشان می‌شد.
در میان تمام پیوندهای عاطفی زندگی‌اش، اگرچه احترام و محبت نسبت به هر دو والدین در وجودش موج می‌زد، اما دلبستگی ویژه‌ای به مادر داشت؛ رابطه‌ای که رنگ و بوی دیگری در زندگی‌اش داشت. فاطمه معتقد است بسیاری از ویژگی‌های اخلاقی امین، ازجمله دلِ پاک، گذشت و روحِ بزرگ او، میراث معنوی مادرش بوده است. مادرش، سولماز صفی‌نیا، با قلبی سرشار از مهر و بزرگواری، نقش مهمی در تربیت او ایفا کرده بود و شاید بخشی از آن صفای باطن، در وجود امین به شکلی برجسته‌تر جلوه‌گر شده بود. در سوی دیگر، پدرش حمید زیوری‌جمال، کشاورزی زحمتکش بود که روزی حلال و لقمه پاک را سرمایه اصلی خانواده قرار داده بود؛ سرمایه‌ای که ثمره‌اش پرورش فرزندی چون امین شد.
فاطمه درباره خلقیات همسرش می‌گوید: مهربانی، بخشی جدانشدنی از وجود او بود. هرچقدر در کارش جدی و مسئولیت‌پذیر بود، در خانه مهربان و آرام بود. اگر دلخوری یا بحثی پیش می‌آمد، معمولاً خودش پیش‌قدم می‌شد تا کدورت‌ها را از بین ببرد.
امین در سفرها نیز همواره آسایش و شادی همسرش را بر هر چیز دیگری مقدم می‌دانست و با لبخند به او می‌گفت: «ما به سفر آمده‌ایم تا به تو خوش بگذرد؛ هر جا که دوست داری برویم و هر کاری که دوست داری انجام بدهیم، اولویت با خواسته توست.» محبت او تنها در رفتار خلاصه نمی‌شد؛ او زبانِ محبت را نیز به‌خوبی می‌دانست، تا جایی که گاهی به شوخی و با لبخند می‌گفت: «انگار تو بیشتر شبیه دخترِ منی!» و با همین جملات ساده و صمیمی، عمق دلبستگی خود را ابراز می‌کرد.
زندگی مشترک آن‌ها هرچند کوتاه بود، اما سرشار از مهر، احترام و آرامشی عمیق بود؛ آرامشی که امروز، در خاطرات همسر شهید همچنان زنده و جاری است. فاطمه از همان روزهای آغازین زندگی مشترک دریافته بود که همسرش نگاهی متفاوت به دنیا دارد. امین بارها، بی‌آنکه از زندگی و آینده رویگردان باشد، از آرزوی دیرینه‌اش سخن می‌گفت؛ آرزویی که از ژرفای جانش برخاسته بود.
همسر شهید روایت می‌کند: از همان اوایل آشنایی به من می‌گفت که هدف و آرزویش شهادت است و همیشه از من می‌خواست برای عاقبت‌به‌خیری‌اش دعا کنم. من با خنده به او می‌گفتم دعا می‌کنم، اما ان‌شاءالله وقتی سن و سالمان بالاتر رفت، وقتی سال‌ها با هم زندگی کردیم و به 70 سالگی رسیدیم، آن موقع شهید شوی، اما امین از این دعا دلگیر می‌شد و با لبخندی آرام می‌گفت: نه، این‌طور دعا نکن. من دوست دارم زودتر به آرزویم برسم. با این همه، او هرگز از مسئولیت‌های دنیایی‌اش غافل نمی‌شد و زندگی را با تمام برنامه‌هایش دنبال می‌کرد.
امین برای پیشرفت شغلی، آینده مالی و حتی گسترش خانواده برنامه داشت؛ درباره فرزنددار شدن صحبت می‌کرد و معتقد بود که داشتن تنها یک فرزند کافی نیست و خانواده‌ای پرجمعیت‌تر، شیرینی بیشتری به زندگی می‌بخشد.
در کنار همه این آرزوها و برنامه‌ها، عبادت و بندگی، ستون اصلی زندگی‌اش بود. نماز برای او امری فراتر از یک تکلیف روزانه بود؛ مادر و نزدیکانش نقل می‌کنند که امین، پیش از آنکه به سن تکلیف برسد، به نماز علاقه‌مند شد و خود را مقید به انجام آن دانست. نماز شب، جزئی جدانشدنی از حیات او بود؛ نماز شب را همچون نمازهای واجب، برای خودش لازم می‌دانست.
او نه‌تنها نسبت به واجبات، بلکه نسبت به کوچک‌ترین حقوق الهی نیز حساس بود. دو ماه پیش از شهادت، با آرامشی عجیب گفت: من نماز قضایی ندارم و روزه‌های قضایم را هم گرفته‌ام. حتی ایام سیزدهم تا پانزدهم ماه رجب را که در سال‌های گذشته همراه هم روزه می‌گرفتیم، در همان آخرین سال نیز با اشتیاقی دوچندان به‌جا آورد.
فاطمه خاطره‌ای را بازگو می‌کند که بعدها معنایی دیگر یافت؛ حدود دو ماه پیش از شهادتش وقتی گفتم امسال هم مثل سال گذشته با هم روزه بگیریم، گفت: من روزه قضایی ندارم، اما هم‌سفره شدن در روزه، صفای دیگری دارد. بعد با لحنی آرام اضافه کرد: اگر روزی شهید شدم یا از دنیا رفتم، اگر دوست داشتی، برای احتیاط یک سال نماز قضا برایم بگیر. این سخنان، گواهی بود بر اینکه روح او، پیش از جسمش، آماده‌ سفری بزرگ شده بود.
کارهای خیرش نیز رنگ و بویی متفاوت داشت؛ هر کمکی که می‌کرد، میان او و خدایش باقی می‌ماند و هرگز علاقه‌ای نداشت کسی از آن مطلع شود. فاطمه که نزدیک‌ترین شاهد زندگی او بود، می‌گوید: دوست نداشت کسی بداند دست‌گیری می‌کند؛ همه‌چیز فقط میان خودش و خدا بود. همین اخلاص باعث شده بود پیش از آنکه امین آسمانی شود، در دل خود به این یقین برسم که او سرانجام راهی جز شهادت نخواهد داشت.
فاطمه می‌گوید: در دو سال آخر زندگی مشترکمان، همیشه در دلم احساس می‌کردم که امین، شهیدی زنده است. چند ماه پیش از شهادت، امین با شور و شعفی خاص از اتفاقی سخن می‌گفت که گویی در انتظارش بود. بارها می‌گفت: احساس می‌کنم امسال اتفاق خیلی خوبی برایم می‌افتد؛ نمی‌دانم چیست، اما مطمئنم که اتفاق بزرگی خواهد بود.
پس از شهادتش، همه دریافتند که آن اتفاق خوب، چیزی جز رستگاری و وصال محبوب نبوده است. آخرین روزهای زندگی امین، سرشار از نشانه‌هایی بود که اطرافیانش، معنای آن‌ها را تازه پس از پرواز او بهتر فهمیدند.
چهل روز پیش از شهادت، فاطمه به کرمان رفته بود تا مدتی در کنار همسرش بماند. پس از آن، مأموریتی برای امین در ایرانشهر پیش آمد و او همسرش را راهی همدان کرد؛ همان، آخرین دیدار امین و فاطمه شد.
هنگام جمع‌کردن وسایل، ناگهان رو به فاطمه کرد و گفت: «شما یک بار دیگر به کرمان برمی‌گردی.»
فاطمه با تعجب پرسید: «برای چه؟»
امین آرام پاسخ داد: یک بار دیگر می‌آیی؛ من شهید شده‌ام، وسایل خانه را جمع می‌کنی و مرا با خودت می‌بری.
او ادامه داد: مرا با آمبولانس می‌برند و تو پشت سرم می‌آیی تا آخرین سفرمان را هم با هم باشیم.
تمام آنچه گفته بود، روزی به حقیقت پیوست. فاطمه امروز باور دارد که همسرش از مدتی پیش، بوی وصال را استشمام کرده بود و دلش از تقدیری که در راه بود، خبر داشت.
چند روز پیش از آغاز جنگ، یکی از دوستان نزدیک او در سانحه سقوط بالگردی در اصفهان به شهادت رسید. از همان زمان، در دل فاطمه احساسی عجیب شکل گرفت؛ احساسی که گویی از حادثه‌ای بزرگ خبر می‌داد.
او می‌گوید: از وقتی خبر شهادت دوستش را شنیدم، دلم آرام و قرار نداشت و احساس می‌کردم اتفاقی برای امین خواهد افتاد.
و سرانجام، آنچه در دلش گذشته بود، به حقیقت پیوست.
امروز، با گذشت زمان، فاطمه هنوز حضور معنوی همسرش را در زندگی خود احساس می‌کند. او معتقد است شهدا، اگرچه از چشم‌ها پنهان می‌شوند، اما پیوندشان با عزیزانشان گسسته نمی‌شود.
او می‌گوید: هر وقت خیلی دلتنگ می‌شوم یا کاری انجام می‌دهم که می‌دانم خوشحالش می‌کند، احساس می‌کنم حضور دارد و خداوند خیلی زود آرامش آن کار را به دلم برمی‌گرداند. حضور فیزیکی‌اش نیست، اما حضور معنوی‌اش همیشه هست.
انچه خواندید، حاصل گفت‌وگوی صمیمانه خبرنگار سپهرغرب با فاطمه فضل‌الله، همسرِ شهید والامقام «امین زیوری‌جمال» است؛ بانویی که سال‌های کوتاه اما سرشار از مهر و معنویتِ زندگی مشترک با این شهید را تجربه کرده و امروز، خاطرات آن روزها را همچون گنجینه‌ای ارزشمند، در دلِ خود نگاه داشته است.
روایت او، تنها بازگوییِ زندگی یک خلبان هوانیروز نیست؛ روایتِ مردی است که در اوج جوانی، میانِ مسئولیت‌های دنیوی، برنامه‌های آینده، عشق به خانواده و آرزوی پدر شدن، دل به آرمانی بزرگ‌تر سپرده بود و شهادت را نه پایان راه، که زیباترین منزلِ مقصود می‌دانست.
آنچه امروز از آرامش و امنیت در این سرزمین داریم، میراثِ خون‌های پاکی است که بی‌هیاهو بر خاک ریخت تا پرچمِ ایران و اسلام برافراشته بماند. شهیدان را باید شناخت؛ نه تنها برای مرورِ تاریخ، که برای آنکه بدانیم این سربلندی، وام‌دارِ چه انسان‌های بزرگی است. به امید آنکه نگاهِ سرشار از مهر و نورِ شهیدان، بدرقه راه زندگی‌مان باشد و از برکتِ شفاعت و دستگیریِ معنوی آنان، بهره‌مند شویم.
ارسال نظر

سوال: پایتخت هند؟ Dehli

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار