اینستاگرام؛ صحنه خشم یا پناهگاه معیشت؟
ما عید نداریم ولی برای «بوتاکس» وقت هست!
گزارشی از وضعیت پارادوکسیکال آنلاینشاپها و فشار روانی در شبکههای اجتماعی را در متن زیر بخوانید.
«عید نداریم، ولی دایرکت باز است»، «استوری پابلیک نخواهیم داشت؛ برای دیدن محصولات عدد 8 را بفرستید»، «صورتهایمان دیگر نمیخندد، اما برای بوتاکس و فیشال وقت خالی داریم» این جملات، نه شوخیاند و نه استثنا.
اگر چند دقیقهای در اینستاگرام گشت بزنید، با انبوهی از همین پیامها مواجه میشوید؛ پیامهایی با فیلتر سیاه و سفید و موسیقی متن غمگین که تلاش میکنند در عین حضور و فعالیت، غیبتشان را نمایش دهند.
هم بگویند «هستیم» و هم تأکید کنند «ما فعالیتی نداریم» تا بتوانند درکنار ترس از حملات مجازی، روی طنابی سست و باریک میان بقا و برچسبخوردن حرکت کنند.
بخش قابلتوجهی از پیجهای فروش، خدمات و کسبوکارهای خرد، بعد از اتصال مجدد اینترنت پس از وقایع 18 و 19 دیماه 1404، ناخواسته وارد نوعی مارپیچ سکوت شدند؛ سکوتی که نه از جنس انفعال، بلکه محصول ترس است؛ ترس از حمله افراد حقیقی و ترولهای مجازی، از اسکرینشات، از موجهای هیجانی که ناگهان میآیند و مانند گردباد هرچه را سر راهشان است با خود میبرند.
این پیجها میدانند اگر فعالیت نکنند، الگوریتم حذفشان میکند و اگر فعالیت کنند، ممکن است ریپورت شوند و درنهایت صفحهشان حذف شود؛ بنابراین «دستبهعصا» راه میروند؛ با جملههای دوپهلو، توضیحهای پیشدستانه و عذرخواهیهای ناخواسته.
در این وضعیت، کلوزفرند به پناهگاه تبدیل شده است. فروش، تبلیغ و حتی گفتوگوی عادی، از فضای عمومی به اتاقهای نیمهخصوصی کوچ کرده؛ جایی که قرار است «کمخطرتر» باشد. اینستاگرام عمومی، صحنه نمایش اندوه و خشم است و اینستاگرام خصوصی، محل ادامه زندگی.
تناقض دقیقاً همینجاست، زندگی جریان دارد، اما باید طوری مدیریت شود که دیده نشود یا اگر دیده میشود، حتماً با یک پیوست عاطفی همراه باشد. آنچه امروز شاهدش هستیم، بیش از آنکه بازتاب واقعیت اجتماعی باشد، محصول منطق پلتفرمهاست.
در دنیای واقعی، کسی، کسی را بهخاطر خرید، سفر، تولد یا حتی برگزاری عروسی بازخواست نمیکند. مناسبات روزمره مسیر خودش را میرود، اما در فضای مجازی، نوعی اخلاق نمایشی شکل گرفته که در آن، عادیبودن باید توجیه شود.
بهنظر میرسد این فضا، بیش از آنکه محل کنش جمعی باشد، به میدان تخلیه خشم و فشار روانی بدل شده؛ فشاری که بهجای ساختارهای تصمیمگیر، روی شانههای ضعیفترها فرود میآید.
تناقض اما فقط در رفتار پیجها خلاصه نمیشود. بسیاری از همان کاربرانی که در فضای مجازی، ادامه فعالیت را برنمیتابند، در زندگی واقعی خود، وقفهای ایجاد نکردهاند. خرید، سفر، دورهمی و تفریح در جهان واقعی جریان دارد، اما در اینستاگرام، عادیبودن به خط قرمز تبدیل میشود.
این شکاف، بیش از آنکه سیاسی یا اخلاقی باشد، نشانه یک دوگانهزیستی رسانهای است؛ جایی که فرد، زندگیاش را آنگونه که هست پیش میبرد، اما در فضای برخط، مطالبهای را فریاد میزند که خود به آن پایبند نیست.
اما در این معادله، کسبوکارهای برخط، بهویژه پیجهای کوچک، آسیبپذیرترین بازیگران هستند. نه تریبون رسمی دارند، نه امکان دفاع مؤثر، نه توان ایستادن مقابل موجهای احساسی. برای همین است که فروش یک محصول ساده، با متنی شبیه بیانیه همراه میشود؛ گویی صاحب پیج باید پیشاپیش ثابت کند که طرفدار گروه فشار است، باید هرطور میشود اثبات کند «بیاحساس» نیست، «بیدرد» نیست و صرفاً برای پرداخت قسط، اجاره و سرپا ماندن نیاز به کسب درآمد دارد.
تناقض زمانی پررنگتر میشود که به حافظه کوتاهمدت همین فضا نگاه کنیم. کاربران همین شبکههای اجتماعی، در گذشتهای نهچندان دور، در ماجرای فیلترینگ و قطعی اینترنت، دولت را متهم میکردند که نان مردم را بریده و معیشت را نشانه گرفته است.
حالا اما همان معیشت، وقتی در قالب یک استوری فروش یا یک تخفیف ساده ظاهر میشود باید با عذرخواهی، توضیح و پنهانکاری همراه باشد. انگار کار کردن، تنها زمانی مشروع است که دیده نشود.
شاید بتوان گفت آنچه امروز در اینستاگرام میگذرد، نه توقف زندگی است و نه انکار گره خوردن آن به معیشت، بلکه نوعی «ادای توقف» است. نمایشی جمعی که در آن، سوگواری به زبان غالب تبدیل شده و هر نشانهای از عادیبودن، نیازمند توجیه است.
شکافی عمیق میان زندگی واقعی و زیست برخط؛ شکافی که اگر جدی گرفته نشود، هم فرسودگی روانی میسازد و هم معیشت را زیر فشار میبرد.
«عید نداریم، ولی دایرکت باز است»، «استوری پابلیک نخواهیم داشت؛ برای دیدن محصولات عدد 8 را بفرستید»، «صورتهایمان دیگر نمیخندد، اما برای بوتاکس و فیشال وقت خالی داریم» این جملات، نه شوخیاند و نه استثنا.
اگر چند دقیقهای در اینستاگرام گشت بزنید، با انبوهی از همین پیامها مواجه میشوید؛ پیامهایی با فیلتر سیاه و سفید و موسیقی متن غمگین که تلاش میکنند در عین حضور و فعالیت، غیبتشان را نمایش دهند.
هم بگویند «هستیم» و هم تأکید کنند «ما فعالیتی نداریم» تا بتوانند درکنار ترس از حملات مجازی، روی طنابی سست و باریک میان بقا و برچسبخوردن حرکت کنند.
بخش قابلتوجهی از پیجهای فروش، خدمات و کسبوکارهای خرد، بعد از اتصال مجدد اینترنت پس از وقایع 18 و 19 دیماه 1404، ناخواسته وارد نوعی مارپیچ سکوت شدند؛ سکوتی که نه از جنس انفعال، بلکه محصول ترس است؛ ترس از حمله افراد حقیقی و ترولهای مجازی، از اسکرینشات، از موجهای هیجانی که ناگهان میآیند و مانند گردباد هرچه را سر راهشان است با خود میبرند.
این پیجها میدانند اگر فعالیت نکنند، الگوریتم حذفشان میکند و اگر فعالیت کنند، ممکن است ریپورت شوند و درنهایت صفحهشان حذف شود؛ بنابراین «دستبهعصا» راه میروند؛ با جملههای دوپهلو، توضیحهای پیشدستانه و عذرخواهیهای ناخواسته.
در این وضعیت، کلوزفرند به پناهگاه تبدیل شده است. فروش، تبلیغ و حتی گفتوگوی عادی، از فضای عمومی به اتاقهای نیمهخصوصی کوچ کرده؛ جایی که قرار است «کمخطرتر» باشد. اینستاگرام عمومی، صحنه نمایش اندوه و خشم است و اینستاگرام خصوصی، محل ادامه زندگی.
تناقض دقیقاً همینجاست، زندگی جریان دارد، اما باید طوری مدیریت شود که دیده نشود یا اگر دیده میشود، حتماً با یک پیوست عاطفی همراه باشد. آنچه امروز شاهدش هستیم، بیش از آنکه بازتاب واقعیت اجتماعی باشد، محصول منطق پلتفرمهاست.
در دنیای واقعی، کسی، کسی را بهخاطر خرید، سفر، تولد یا حتی برگزاری عروسی بازخواست نمیکند. مناسبات روزمره مسیر خودش را میرود، اما در فضای مجازی، نوعی اخلاق نمایشی شکل گرفته که در آن، عادیبودن باید توجیه شود.
بهنظر میرسد این فضا، بیش از آنکه محل کنش جمعی باشد، به میدان تخلیه خشم و فشار روانی بدل شده؛ فشاری که بهجای ساختارهای تصمیمگیر، روی شانههای ضعیفترها فرود میآید.
تناقض اما فقط در رفتار پیجها خلاصه نمیشود. بسیاری از همان کاربرانی که در فضای مجازی، ادامه فعالیت را برنمیتابند، در زندگی واقعی خود، وقفهای ایجاد نکردهاند. خرید، سفر، دورهمی و تفریح در جهان واقعی جریان دارد، اما در اینستاگرام، عادیبودن به خط قرمز تبدیل میشود.
این شکاف، بیش از آنکه سیاسی یا اخلاقی باشد، نشانه یک دوگانهزیستی رسانهای است؛ جایی که فرد، زندگیاش را آنگونه که هست پیش میبرد، اما در فضای برخط، مطالبهای را فریاد میزند که خود به آن پایبند نیست.
اما در این معادله، کسبوکارهای برخط، بهویژه پیجهای کوچک، آسیبپذیرترین بازیگران هستند. نه تریبون رسمی دارند، نه امکان دفاع مؤثر، نه توان ایستادن مقابل موجهای احساسی. برای همین است که فروش یک محصول ساده، با متنی شبیه بیانیه همراه میشود؛ گویی صاحب پیج باید پیشاپیش ثابت کند که طرفدار گروه فشار است، باید هرطور میشود اثبات کند «بیاحساس» نیست، «بیدرد» نیست و صرفاً برای پرداخت قسط، اجاره و سرپا ماندن نیاز به کسب درآمد دارد.
تناقض زمانی پررنگتر میشود که به حافظه کوتاهمدت همین فضا نگاه کنیم. کاربران همین شبکههای اجتماعی، در گذشتهای نهچندان دور، در ماجرای فیلترینگ و قطعی اینترنت، دولت را متهم میکردند که نان مردم را بریده و معیشت را نشانه گرفته است.
حالا اما همان معیشت، وقتی در قالب یک استوری فروش یا یک تخفیف ساده ظاهر میشود باید با عذرخواهی، توضیح و پنهانکاری همراه باشد. انگار کار کردن، تنها زمانی مشروع است که دیده نشود.
شاید بتوان گفت آنچه امروز در اینستاگرام میگذرد، نه توقف زندگی است و نه انکار گره خوردن آن به معیشت، بلکه نوعی «ادای توقف» است. نمایشی جمعی که در آن، سوگواری به زبان غالب تبدیل شده و هر نشانهای از عادیبودن، نیازمند توجیه است.
شکافی عمیق میان زندگی واقعی و زیست برخط؛ شکافی که اگر جدی گرفته نشود، هم فرسودگی روانی میسازد و هم معیشت را زیر فشار میبرد.
ارسال
نظر
*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد
نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین
(فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر
شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای
نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.