رسانه در خط مقدمِ نامرئی؛ بازتعریف یک نقش فراموششده در میدان جنگ
این یک واقعیت است که در هر بحران ملی بهویژه در شرایط جنگی، نگاهها بهطور طبیعی به سمت میدانهای عینی معطوف میشود جایی که نیروهای نظامی از مرزها دفاع میکنند کادر درمان جان میرهانند امدادگران در دل حادثه پیش میروند و آتشنشانان با خطر دستوپنجه نرم میکنند. این تصویر واقعی و ضروری است اما اگر به همین سطح محدود بماند تصویری ناقص از واقعیت میدان ارائه میدهد.
در کنار این میدان قابل رؤیت، لایهای عمیقتر و کمتر دیدهشده وجود دارد میدانی که نه در جغرافیا بلکه در ذهنها شکل میگیرد میدان ادراک، معنا و روایت. در این میدان آنچه تعیینکننده است، صرفاً وقوع رویدادها نیست، بلکه نحوه فهم و تفسیر آنهاست. اینجاست که رسانه از یک ابزار اطلاعرسانی صرف، به یک کنشگر راهبردی تبدیل میشود کنشگری که میتواند مسیر فهم اجتماعی، جهتگیری ذهنی و حتی رفتار جمعی را شکل دهد.
واقعیت آن است که جنگهای معاصر دیگر تنها در سطح تقابل نظامی تعریف نمیشوند. امروز جنگ در لایهای عمیقتر، در عرصه شناخت و ادراک جریان دارد. ممکن است یک رویداد واحد در میدان رخ دهد اما دو جامعه متفاوت به واسطه روایتهای متفاوت دو برداشت کاملاً متضاد از آن داشته باشند یکی آن را نشانه ضعف بداند و دیگری نشانه اقتدار. در چنین وضعیتی، رسانه وارد فرآیندی چندلایه میشود انتخاب واقعیتها، چارچوببندی آنها، معنادادن به رخدادها و در نهایت هدایت واکنش اجتماعی. این فرآیند، در مجموع چیزی را شکل میدهد که میتوان از آن بهعنوان «مهندسی ادراک جمعی» یاد کرد فرآیندی که در آن رسانه، نه فقط روایتگر، بلکه معمار ذهن اجتماعی است.
در شرایط بحران اهمیت این نقش دوچندان میشود چراکه جامعه در چنین موقعیتهایی، بیش از هر زمان دیگری در معرض اضطراب، ابهام و آشفتگی ذهنی قرار دارد. در اینجا، رسانه به یک تنظیمگر روان جمعی تبدیل میشود. از یک سو باید شدت هیجانات را مدیریت کند تا جامعه نه دچار وحشت شود و نه به بیتفاوتی فروغلتد از سوی دیگر، باید با ارائه اطلاعات دقیق و بهموقع، ابهام شناختی را کاهش دهد و به مخاطب کمک کند تصویری قابل اعتماد از وضعیت داشته باشد.
فراتر از این رسانه با قرار دادن رویدادها در یک چارچوب معنایی منسجم به جامعه کمک میکند تا بداند «در کجای این میدان ایستاده است» و «چگونه باید به آن پاسخ دهد». این کارکرد در واقع نوعی پدافند شناختی است که از فروپاشی روایت ملی در برابر روایتهای متعارض جلوگیری میکند.
در چنین شرایطی فعالیت رسانهای دیگر یک کنش معمول حرفهای نیست بلکه نوعی حضور در میدانِ نابرابر و پرتنش است. فعالان رسانهای با فشارهای چندگانه مواجهاند: ضرورت سرعت در کنار حفظ دقت، تحلیل در شرایط ابهام، مواجهه مداوم با اخبار بحران و گاه حضور در موقعیتهای پرخطر. با این حال، آنها باید خروجیای تولید کنند که هم قابل اعتماد باشد، هم اثرگذار و هم مسئولانه.
نکته مهمتر آن است که این تلاشها، اغلب دیده نمیشود. رسانهگر در قاب نیست، اما قاب را میسازد روایت را شکل میدهد، اما خود روایت نمیشود. این وضعیت را میتوان نوعی «ایثار نامرئی» دانست ایثاری که در آن کنشگر اثرگذار است اما در مرکز توجه قرار نمیگیرد.
با وجود این نقش حیاتی یکی از چالشهای جدی، نحوه مواجهه ساختاری با رسانه است. در بسیاری از موارد، رسانه نه بهعنوان یک نهاد راهبردی، بلکه بهعنوان ابزاری مقطعی دیده میشود که صرفاً در زمان بحران باید فعال شود. این نگاه بهطور طبیعی به ضعف در سرمایهگذاری بلندمدت، فقدان حمایتهای حرفهای، رویکردهای دستوری به جای تقویت تخصص و در نهایت فراموشی سریع پس از عبور از بحران منجر میشود. در حالی که اگر رسانه را بهعنوان بخشی از قدرت نرم و حتی امنیت ملی در نظر بگیریم باید برای آن نظامی منسجم از آموزش، حمایت، ارتقا و قدردانی طراحی شود. بیتوجهی به این امر در بلندمدت به تضعیف یکی از مهمترین ظرفیتهای کشور در مواجهه با بحرانها میانجامد.
در این میان، کارکردهای رسانه در شرایط بحران را میتوان در چهار محور بنیادین صورتبندی کرد. نخست، روشنگری است به این معنا که رسانه باید بتواند از میان انبوه اطلاعات پراکنده، تصویری دقیق و قابل اتکا از واقعیت ارائه دهد و فاصله میان رخداد و فهم آن را به حداقل برساند. دوم، آرامسازی؛ نه به معنای پنهانسازی واقعیت، بلکه به معنای مدیریت هوشمند هیجانات جمعی بهگونهای که جامعه بتواند وضعیت را درک و تحمل کند. سوم، امیدآفرینی؛ رسانه باید افق آینده را در ذهن جامعه زنده نگهدارد، چراکه امید، شرط تداوم کنش اجتماعی در شرایط سخت است و در نهایت، حرکتآفرینی؛ رسانه باید بتواند آگاهی را به کنش تبدیل کند و زمینه مشارکت و همبستگی اجتماعی را فراهم آورد.
در یک نگاه کلان، اگر مرزهای جغرافیایی را نیروهای نظامی حفظ میکنند، مرزهای ادراکی و هویتی جامعه را رسانهها نگه میدارند. تهدید امروز، صرفاً عبور از خاک نیست، بلکه نفوذ به ذهنها و تغییر معناهاست. اگر این مرزهای نامرئی فرو بریزد، حتی در صورت حفظ مرزهای فیزیکی، جامعه با نوعی فرسایش درونی مواجه خواهد شد. از این منظر، رسانه نه در حاشیه میدان، بلکه در عمق آن قرار دارد سنگری که در آن معنا تولید میشود و نتیجه آن شکلگیری یا تضعیف هویت جمعی است.
بر این اساس مسئله اصلی دیگر این نیست که رسانهها در بحران چه کردهاند شواهد نشان میدهد که آنها در بسیاری از موارد فراتر از انتظار عمل کردهاند. مسئله این است که آیا این نقش در سطح سیاستگذاری و تصمیمسازی بهدرستی فهم و به رسمیت شناخته شده است یا نه؟ اگر پاسخ منفی باشد در واقع یکی از مهمترین خطوط دفاعی کشور در جنگهای آینده نادیده گرفته شده است.
شاید زمان آن رسیده باشد که رسانه را نه صرفاً یک حرفه بلکه یک مأموریت ملی بدانیم مأموریتی که در آن حفظ حقیقت، ساختن معنا و هدایت جامعه، بهاندازه دفاع از مرزهای فیزیکی اهمیت دارد. در این نگاه فعال رسانهای، نه فقط یک شاغل در حوزه خبر بلکه یک کنشگر در سنگر نامرئی دفاع از جامعه است سنگری که اگرچه کمتر دیده میشود، اما سرنوشت بسیاری از میدانهای دیگر در آن رقم میخورد.