سواد رسانهای؛ مهارت تشخیص مفهوم اصلی در دنیای پیامها و پرسشگری
سپهرغرب، گروه تیک- صبا اسدی: یک مدرس و پژوهشگر سواد رسانهای گفت: مخاطبان باید بیاموزند که رسانهها چگونه عمل میکنند، پیامها چگونه تولید میشوند و چه انگیزههایی در پس پرده آنها وجود دارد. لازم است یاد بگیرند که با اطلاعات بهصورت انتقادی برخورد کنند، پرسشگر باشند و در مقابل هر آنچه میبینند، سؤالات کلیدی را مطرح کنند تا بتوانند اطلاعات نادرست و گمراهکننده را تشخیص دهند.
رسانهها با کارکردهای ویژهشان، اغلب بدون آنکه مخاطب متوجه شود، آنچه را که خود میخواهند به او القا میکنند. در این میان، تنها هوشیاری و نگاه درست مخاطب است که میتواند این فرآیند را تشخیص داده و مانع از افتادن در این دام شود. افراد نیاز دارند رسانه را متناسب با سطح و میزان استفاده خود بشناسند، درباره آن بیاموزند و سپس تصمیمگیری کنند.
گاه افراد دچار نوعی دانایی کاذب میشوند؛ آنها تصور میکنند صرفاً با دیدن چند پست یا خواندن چند مطلب، به تحلیلگر تبدیل شدهاند و میتوانند در همه موارد صاحبنظر باشند. برای رهایی از دامی که رسانه بهصورت ناخودآگاه برای مخاطب پهن میکند، افراد باید محتوای انتقالی رسانه را عمیقاً بفهمند، به لایههای زیرین آن ورود کنند و آنچه را که در پشت این ظاهر رسانهای مخفی شده و در حال القا شدن است، بشناسند.
بسیاری از افراد صرفاً مصرفکننده محتوا هستند؛ یعنی فقط میشنوند، میبینند، دربارهاش حرف میزنند یا آن را به دیگران معرفی میکنند اما آنچه اهمیت دارد، فهم محتواست؛ یعنی درک و تحلیلِ آنچه پشت این صورتِ ظاهری قرار دارد. گاهی این احساسِ کاذب که همهچیز را میدانیم، ناشی از عملکرد عمدی خود رسانههاست؛ آنها به مخاطب القا میکنند که با دنبال کردن مطالب ما، شما دیگر صاحبنظر شدهاید و میتوانید نظرات خود را اعمال کنید. آگاهی از این نکته برای مخاطب بسیار ضروری است.
ما برای اینکه در دام این جریانات نیفتیم، نیازمند آن هستیم که مخاطب منفعل به یک مخاطب تحلیلگر تبدیل شود؛ تحلیلگری که بتواند تأثیرات ناخودآگاه پیامهای عمیق رسانهای را شناسایی کند. رسانهها حتی از طریق الگوریتمهای خود نیز این دانش و دانایی کاذب را منتقل میکنند. برای دوری از آسیبهای این دانایی کاذب، شناخت رسانه و آموختنِ راهکارهای فهمِ بهترِ آن الزامی است.
به همین منظور و برای بررسی دقیقتر، به سراغ دکتر معصومه نصیری، دبیرکل باشگاه مدیریت رسانه و توسعه سواد رسانهای یونسکو در ایران، رئیس اندیشکده عصر هوشمندی و مدرس و پژوهشگر سواد رسانهای رفتیم تا با پاسخ به پنج پرسش اساسی، در این زمینه به ما کمک کنند.
در ادامه متن این گفتوگو تقدیم شما خواهد شد.
** در ابتدا بفرمایید چرا کاربران فکر میکنند صرفاً با دیدن چند پست «تحلیلگر» شدهاند؟
نخست اینکه «سواد مصنوعی» و «دانایی مصنوعی» ازجمله پیامدهای شبکههای اجتماعی است که یکی از آسیبهای جدی آن، «سوگیری تأییدی» محسوب میشود. اهمیت این موضوع در آن است که افراد بهطور طبیعی تمایل دارند اطلاعات همسو با باورهای خود را بپذیرند؛ از همین رو، مطالبی که دیدگاههای پیشین آنها را تأیید کند، با اشتیاق بیشتری پذیرفته و دنبال میکنند. همین مسئله باعث میشود کاربران، حتی در صورت نبودِ تحلیلهای عمیق و راهبردی، تنها به سمت محتواهایی سوق پیدا کنند که بازتابدهنده عقاید خودشان است.
نکته دوم اینکه تحلیلها و پستها در شبکههای اجتماعی اساساً ساده هستند و بدون پیچیدگی به مخاطب ارائه میشوند. همین راحتی در فهم و پذیرش مطالب است که حس درک بالا را در مخاطب ایجاد میکند. یعنی مخاطب احساس میکند آن تحلیل را بهطور کامل فهمیده و چون برایش قابل درک بوده، تصور میکند میتواند درباره اجزا و ابعاد مختلف آن موضوع صحبت کند و در نتیجه حس دانایی به او دست میدهد.
نکته بعدی این است که چون موضوعات بهصورت پراکنده منتشر میشوند، افراد دچار تعدد خوانش میشوند. برای مثال این روزها درباره موضوعاتی مانند جنگ یا تنگه هرمز، مطالب متعدد اما غیرمتمرکزی را میتوان مطالعه کرد که عمق راهبردی ندارند، ولی همین حجم از مطالب باعث میشود مخاطب احساس کند درباره آن موضوع دانش زیادی دارد. نکته پنهان دیگر که جنبه روانشناختی دارد، تأثیر پسندها، نظرات و کنشهایی است که زیر یک مطلب انجام میشود. این واکنشها تأثیر زیادی بر مخاطب میگذارد تا احساس کند باید آن تحلیل را بپذیرد یا آن را مطلب بهتری بداند. این وضعیت لزوماً به این معنا نیست که هر مطلب پرطرفداری بد است، بلکه نشاندهنده حرکت به سمت همگرایی جمعی و تبعیت از نظریات اکثریت است.
این تمرکز بر موضوعات خاص و تصور «تحلیلگر شدن»، به احساس تعلق و هویتیابی افراد نیز بازمیگردد. گمان میکنند با پذیرش این مطالب و قرار گرفتن در یک گروه یا مدل فکری مشخص، حس تعلق و هویتشان تقویت میشود. در حالی که باید تأکید کرد شبکههای اجتماعی اقیانوسی وسیع با اطلاعات فراوان، اما به عمق یک بند انگشت هستند. نباید انتظار داشت مطالبی که در این فضا میخوانیم، همچون مطالعه کتاب، دانشی عمیق به ما بیاموزد؛ چرا که این محیط عمدتاً تحلیلهای سطحی ارائه میدهد یا ما را به پایهریزی تفکر خود بر تحلیل دیگران وامیدارد. در نتیجه، تحلیلگران واقعی کسانی هستند که دانششان بر پایههای آکادمیک و تجربیات عملی استوار است، نه آنهایی که صرفاً به بازنشر تحلیلهای دیگران بسنده میکنند.
* نقش الگوریتمها در ایجاد «حباب دانایی» چیست؟
در اینجا نیز دقیقاً بحث سوگیری تأیید مطرح است. الگوریتمها قطعاً در شکلگیری آنچه ما از آن بهعنوان حباب دانایی یا حباب فیلتر یاد میکنیم، نقش دارند. این حباب، فضایی است که در آن کاربران اطلاعاتی را دریافت میکنند که با باورها، علایق، سلایق یا بینشهای قبلی آنها همسو است و بهندرت موجب برانگیختن مخالفت یا مخابره دیدگاهی مغایر میشود.
نکته اصلی این است که «حباب فیلتر» و الگوریتمها، با درک دقیق ذائقه مخاطب و علایق او، بهسرعت تلاش میکنند تا وی را در همان فضای محدود محصور کرده و تنها با لایهای خاص از دانش و بینش مواجه سازند. الگوریتم دقیقاً با همین هدف عمل میکند؛ اتفاقی که بهوضوح در اینستاگرام و بخش «اکسپلور» آن قابل مشاهده است. به محض اینکه الگوریتمهای یک پلتفرم، سلیقه شما را شناسایی کنند، فرآیند «مهندسی ذهن» شما در لایههای دانش، بینش، نگرش و در نهایت، رفتار آغاز میشود.
* تفاوت «مصرف محتوا» با «فهم رسانهای» دقیقاً کجاست؟
این پرسش بسیار حائز اهمیت است. در بحث دانایی مصنوعی یا سواد مصنوعی، این دو مفهوم معمولاً با یکدیگر خلط میشوند؛ در حالی که ما حتماً باید بین مصرف محتوا و فهم رسانهای تفاوت قائل شویم. تفاوت اصلی این دو در عمق درگیری و نوع پردازش اطلاعات نهفته است؛ به این معنا که هر دو به نحوه تعامل ما با اطلاعات اشاره دارند، اما تفاوت در این است که ما با چه سطحی و با چه هدفی به موضوع ورود میکنیم و چه خروجی و بروندادی را انتظار داریم.
در حالت مصرف محتوا، ما اطلاعات را به شکلی تقریباً غیرفعال یا نیمهفعال دریافت میکنیم؛ اخبار را میخوانیم، در معرض سرگرمیها قرار میگیریم و تمرکز اصلی صرفاً بر دریافت اطلاعات است. قاعدتاً در این حالت، سطح درگیری کاربر سطحی است و مسئله در ذهن مخاطب بهصورت عمیق واکاوی نمیشود. همچنین در این سطح، تفکر انتقادی جایگاه چندانی ندارد و رویکرد متفاوتی را دنبال میکند.
در مقابل، «فهم رسانهای» لایه دیگری را برجسته میکند: تواناییهای کاربر در دسترسی، تجزیه و تحلیل، ارزیابی و طبقهبندی محتواها که به پردازش عمیق اطلاعات منجر میشود. در فهم رسانهای، شاهد یک سطح درگیری عمیق و فعال هستیم؛ مخاطب نه تنها یک بیننده، بلکه میتواند به یک سازنده پیام نیز تبدیل شود. او قادر است انگیزههای پنهان در پیامها را درک کرده و سطح هوشیاریاش در مواجهه با محتوا به مراتب بالاتر رود.
در این سطح، تفکر انتقادی که هسته اصلی فهم رسانهای است، فعال شده و کاربر پرسشهای اساسی سواد رسانهای را مطرح میکند؛ پرسشهایی از این قبیل که فنون بهکار رفته چیست؟ چه کسی پیام را فرستاده؟ چه باورها، ارزشها و سبک زندگیای در حال انتقال است؟ بازیگران و ذینفعان این پیام چه کسانی هستند؟ در نتیجه، چون یک درک عمیق از نحوه عملکرد رسانهها حاصل میشود، میتوان گفت فهم رسانهای اتفاق افتاده و ما با یک مشارکت مؤثر در جامعه اطلاعاتی مواجه هستیم.
* آیا رسانهها عمداً این توهم را تقویت میکنند؟
این پرسش ابعاد گوناگونی دارد. ما آنچه را که رخ میدهد «توهم» نمینامیم؛ بلکه معتقدیم رسانه با نوعی «مهندسی ادراک» عمل میکند. این فرایند به گونهای است که شما، ادراکاتِ ساختهشده توسط رسانه را بهعنوان ادراکات شخصی خود میپذیرید، بر مبنای آنها دست به کنشگری میزنید و به آنها توجه میکنید. در واقع، کاربر احساس میکند این ادراکِ تحمیلشده، از ابتدا، ادراکِ اصیل و اولیه خودش بوده است.
معتقدم این پدیده، نوعی مهندسی ادراک و مهندسی ذهن است که بخشی از کارکرد رسانه محسوب میشود؛ البته این فرآیند در برخی موارد، برای مثال در جریان اتفاقات دیماه، میتواند به معنای دقیق کلمه یک سویه توهمی ایجاد کند؛ به این ترتیب که رسانه با استخدام کلیدواژههای خاص و بزرگنمایی در آمار جانباختگان، برداشتی توهمآمیز از ماجرا خلق میکند که درنهایت، باز هم همان مهندسیِ ادراکِ مخاطب است.
* راه تبدیل مخاطب منفعل به مخاطب تحلیلگر چیست؟
بدون شک، تبدیل مخاطب منفعل به مخاطبی فعال، تحلیلگر و کنشگر، فرآیندی دوسویه است؛ به این معنا که هم مخاطب و هم پلتفرمها و رسانهها در آن نقش دارند. این مسیر نیازمند آموزش مستمر و مداوم است؛ یعنی با یک نقطه یا اتفاق مقطعی روبرو نیستیم، بلکه با یک فرآیند سروکار داریم که نباید دچار انقطاع شود.
نکته نخست این است که مخاطبان باید بیاموزند که رسانهها چگونه عمل میکنند، پیامها چگونه تولید میشوند و چه انگیزههایی در پس پرده آنها وجود دارد. لازم است یاد بگیرند که با اطلاعات بهصورت انتقادی برخورد کنند، پرسشگر باشند و در مقابل هر آنچه میبینند، سؤالات کلیدی را مطرح کنند تا بتوانند اطلاعات نادرست و گمراهکننده را تشخیص دهند.
نکته بعدی، تشویق مخاطبان به تفکر انتقادی و تقویت آن است. مخاطب حتماً باید بتواند منبع خبر، سوگیریها و نوع استدلالها را تشخیص دهد. همچنین باید بتواند محیطهای رسانهای، تولیدکنندگان، بازیگران و ذینفعان را شناسایی کرده و به آنها بپردازد. در این حوزه، درک انگیزهها بسیار حیاتی است و باید مورد توجه قرار گیرد.
در نهایت، باید تأکید کنم که تبدیل مخاطب منفعل به تحلیلگر، نوعی توانمندسازی است که از ترکیب دانش، انگیزه و مهارت حاصل میشود. در این مسیر، مخاطب میآموزد که نباید صرفاً پذیرنده اطلاعات باشد، بلکه باید به تجزیه، تحلیل و حتی نقد اطلاعات بپردازد؛ یعنی سویه انفعالی خود را کنار گذاشته و از نظر ذهنی، رویکردی کاملاً فعالانه در پیش بگیرد.